دیاکودیاکو، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

فرشته ی کوچک من

اولین پست 92

قشنگم صدات را از توی اتاق می شنوم که در انتظاری که بازی کنیم و بابایی داره مراحل را مهیا می کنه...فقط خواستم بگم نفسم اولین صبح از اولین روز بهاریت بخیر...
1 فروردين 1392

خداحافظ 91

پسرک زیبای من اولین نوروزت سرشار از سلامتی و شادمانی... سال 91 با یک چمدان پر از خاطره رفت ، سالی که همیشه در یادمان می ماند...سال به دنیا آمدنت...سال در آغوش کشیدنت و برای اولین بار دیدن چشمهای زیبایت و شنیدن صدایت که عاشقانه ترین سمفونی دنیاست... امروز در آغاز سال جدید کنار سفره ی هفت سین مامان مریم کنار ما بودی و تحویل سالمان را زیبا تر کردی...و این آخرین پست سال 91 بود سالی که برای ما بوی تو را می دهد تا همیشه. آخرین عکس 91   اولین 7سین پسرم ...
30 اسفند 1391

پایان 5ماهگی

٥ماه تمام شد و تو بزرگتر شدی و ما هر روز کنار تو غافلگیر. عسلم، شیرینم من فدای لبخندت که قند را در دلم آب می کنی. غلط می زنی و احساساتت را کامل بروز می دهی... امروز صبح با نگاهت به بابایی و ضربه های پاهای کوچکت به بدنش ناراحتیت را بروز دادی. بعد از 5 ماه کلنجار رفتن با تو برای گرفتن پستونک بلاخره پیروز شدم و تو با چه لذتی مک می زنی. مستقل شدی و با آرامش پیش مامان مریم می مونی بی هیچ اذیت شدنی...دیگه برای خواباندنت نیاز به بغل شدن نداری آرام روی تختت می خوابی و همچنان علاقه داری که روی شکممت بخوابی. پسرک پاییزی من بهار نزدیک است و تو آخرین روزهای ماهت را در زمستان می گذرانی. همه ی زندگی منی. ...
26 اسفند 1391

1 سال گذشت

چقدر همه چیز زود دیر می شه...گویی همین دیروز بود؛ پسر نازم 1 سال گذشت درست از زمانی که فهمیدم قلب کوچکت در وجودم در حال تپیدن است. لحظه لحظه های آن روزها را کاملا یادم است. در حال و هوای سال نو بودیم که تو با آمدنت حالمان را دگرگون کردی. دلتنگم برای آن روزها و اشک شوق و حس آن لحظه ام. و بعد از مثبت شدن بیبی چک و سراسیمه به آزمایشگاه رفتن وچشمهای خوشحال مادر و اشک شوق پدرم. و غافلگیر کردن بابایی و فیلمی که در آن هنگام الهه می گرفت. دلتنگ دیدن قلب کوچکت که تند و تند در حال تپیدن بود. و دلتنگ چشمان آرامش بخش دکتر بزرگ علوی که فرشته ی کوچکم را به من داد. عجیب از روزهایی که خاطراتشان هیچگاه از ذهنمان بیرون نمی روند.   و این هم ...
18 اسفند 1391

4ماهگی

چی بنویسم که گویای بیان احساسات من باشد .... و لحظه های با تو بودن... 4 ماه گذشت و چقدر زود داری قد می کشی...واکسن 4 ماهگی را زدی که با اولین سرماخوردگی همراه بود...کاملا من و می شناسی، با صدای بلند می خندی ،با روی باز و با لبخند زیبایت از اطرافیانت استقبال می کنی...با صدای فلوت زدن من به وجد میای و آواز می خونی...و اما از بابایی که جونش را برات می ده و با تمام وجودش میاد خونه تا نگاهت کنه و در آغوشش بگیرتت...بهمن ماه همراه بود با هفتمین سالگرد ازدواج من و بابا و همچنین تولد بابایی و همه ی این روزها چقدر شیرین تر بود در کنار تو. دیاکو جانم در 4 ماهگی وزن:6400 قد:61 دور سر:40 ...
28 بهمن 1391

پایان سه ماهگی

مرد کوچک من امروز با سه ماهگی خداحافظی کردی و روزهای جدیدی در انتظار توست. این روزها به طور مستمر و با صدای بلند با اطرافیانت صحبت می کنی. توی چشمهای ما زل می زنی و خیلی شیرین حرف می زنی. دیگه من و بابا را خیلی خوب می شناسی و با دیدنمون لبخند می زنی. هر روز برنامه ی آموزش زبان را با لذت می بینی و اون را بین همه ی برنامه هایی که برات گذاشتم انتخاب کردی و با شروع شدنش با ذوق دست و پاهات را تکون می دی. دستهای کوچولوت را مشت می کنی و توی دهنت می گذاری و با لذت مک می زنی. و به هم گره می زنی، سرت را هم به هر زحمتی هست محکم می گیری با اینکه مدام تکون می خوره(درست مثل عروسکهای جلوی ماشین).هنوز بین من و بابا می خوابی و توی طول روز روی تختت...
26 دی 1391

بدون عنوان

سلام نفس من...جوجه کوچولوم...امروز اومدم بگم که خودم تنهایی حمومت کردم بدون کمک..خیلی خیلی سخت بود و شما مدام گریه می کردی ولی من هر جوری که بود از پسش بر اومدم...جریان از این قرار بود که اومدم پوشکت را عوض کنم و شما توی یک اقدام غافلگیرانه لباس و صورت و هر چی که بود را خیس کردی...من هم توی این مدت نمی دونستم بخندم یا یک کاری کنم که تو را نجات بدم...بنابراین مجبور شدم که حمومت بدم...الان هم شیر خوردی و مثل یک فرشته ی زیبای کوچولو آروم خوابیدی...عاشقتم.  
5 دی 1391